الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
130
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
درگذشت . ( 1 ) آنگاه رسول خدا ( ص ) برخاست و به خانهء ام سلمه رفت در حالى كه مى - فرمود : پروردگارا ! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب ايشان را آسان بگير . ام سلمه گفت : اى رسول خدا ! مرا چه مىشود كه شما را اندوهگين و رنگ پريده مىبينم ؟ فرمود : در اين ساعت خبر مرگ مرا دادند . از من بر تو در اين جهان درود باد و از اين پس ديگر آواى محمد را هرگز نمىشنوى . ام سلمه گفت : واى بر اندوهى كه هيچ چيز آن را جبران نمىكند ، يعنى اندوه بر تو . پيامبر فرمودند : روشنى ديدگان و محبوب دلم فاطمه را فراخوانيد و حال پيامبر سنگين شد . در اين هنگام فاطمه ( ع ) آمد در حالى كه مىگفت : جان من فداى جان تو و چهرهام سپر بلاى چهرهات باشد . ( 2 ) پدر جان ! آيا با من يك كلمه سخن نمىگويى كه بر تو مىنگرم و مىبينم كه از جهان جدا مىشوى و مىبينم كه لشكرهاى مرگ ترا فرو گرفتهاند . پيامبر فرمودند : دخترك عزيزم ! از تو جدا مىشوم و از من بر تو درود باد . گفت : پدر جان ! روز رستاخيز ديدارگاه كجاست ؟ فرمود : به هنگام حساب . گفت : اگر به هنگام حساب نبينمت ؟ گفت : آنجا كه براى امت خود شفاعت مىكنم . گفت : اگر آنجا ترا نبينم ؟ فرمود : كنار پل صراط كه آنجا جبرئيل در سمت راست و ميكائيل در سمت چپ و فرشتگان پشت سرم و پيش رويم خواهند بود و همگان بانگ بر مىدارند كه پروردگارا ! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر ايشان آسان بگير . فاطمه ( ع ) پرسيد : مادرم خديجه كجاست ؟ فرمود : در كاخى كه آن را درهايى به بهشت است و آنگاه حال پيامبر سخت شد . بلال وارد خانه شد و بانگ برداشت : نماز ، خدايت رحمت آورد . پيامبر ( ص ) براى نماز بيرون آمد و نمازى سبك با مردم نهاد و فرمود : على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را فراخوانيد . « 1 » يك دست بر دوش على ( ع ) و دست ديگر بر دوش اسامه نهاد و فرمود : مرا به خانهء فاطمه بريد . رسول خدا را آنجا بردند و سر بر دامن دختر خويش نهاد . در اين هنگام حسن و حسين كه درود خداوند بر هر دو باد مىگريستند و بىتابى مىكردند و مىگفتند : جان ما فداى جان تو باد و چهرهء ما سپر بلاى چهرهء تو باد . پيامبر فرمودند : اى على ! اين دو كيستند ؟ گفت : دو پسرت حسن و حسين . رسول خدا آن دو را در آغوش گرفت و بوسيد . امام حسن سختتر
--> ( 1 ) . مرحوم آقاى حاج شيخ عبد الرحيم در حاشيهء بحار ذيل اين حديث نوشتهاند : اسامه در آن هنگام بيرون از مدينه بود و براى رفتن به جنگ اردو زده بودند . م .